من و خدا
گاهی وقتها که رابطه ام با شیطان قوی تر می شود ، فورا" این فکر در ذهنم شکل می گیرد و خیلی هم پر رنگ می شود که ما انصافا" آدمهای خوبی هستیم و این همه فضایل اخلاقی داریم ، مگر خداوند به خاطر کدام کاستی و یا احیانا" گناه میخواهد ما را عذاب کند و این روزها هم در شبهای قدر وقتی می خواهم از خداوند طلب بخشش کنم ، شیطان سریع تو وجودم رخته می کند که به خاطر کدام گناه میخواهی از حضرت حق طلب عفو بکنی ، تو که معصیتی نداری . اما وقتی خیال و اوهام را کنار می گذارم و دقیقتر فکر می کنم یاد گناهانی از این دست می افتم که ظاهرا" به چشم نمی آیند ولی ویرانگر و غیر قابل اغماض به نظر می رسند ، بنابراین سرم را پایین انداخته و خاشعانه از خداوند به خاطر این همه گناه طلب آمرزش می کنم :
از این که مرگ را فراموش کرده ام
سختی آخرت را فراموش کرده ام
حق همسایگانم را درست ادا نمی کنم
به آنچه که می دانم ، عمل نمی کنم
ملاک عزیز بودن افراد نزد من ، تقوای آنها نیست بلکه پول و پست آنهاست
بسیاری از کارهای نیک را برای ریا و خودنمایی انجام می دهم
حق پدر م مادرم را درست نمی شناسم و رابطه ام با آنها خوب نیست
در هنگام رانندگی کردن حق دیگران را رعایت نمی کنم
برای تفریح کردن دیگران را مسخره می کنم ، جوک می سازم یا می گویم و می خندم
از دیدن ضد ارزشها مثل بد حجابی اصلا ناراحت نمی شوم
اسراف کردن برایم تبدیل به یک عادت شده است
به راحتی پشت سر دیگران حرف می زنم و آنها را تخریب می کنم
غیبت ، تهمت و افترا را گناه نمی دانم ، صحبت می دانم
کرامت زبانم را حفظ نمی کنم و به انواع لغات آن را آلوده می کنم
برای اینکه ایمان من نمایان تر شود ، دوست دارم دیگران کارهای زشت انجام بدهند
غرورم اجازه نمی دهد به دیگران سلام کنم ، منتظر می مانم دیگران به من سلام کنند
وقتی کسی از من تعریف می کند ، لذت می برم
برای به دست آوردن پول یا جایگاه بالاتر ، چاپلوسی را جایز می دانم
شنیدن حرف حق برایم تلخ است ، هر چند می دانم درست است
کارهای بدم را علیرغم اینکه می دانم غلط هستند ، توجیه می کنم
خودم را از کسانی که از نظر مادی ، سواد و موقعیت اجتماعی از من پایین تر هستند ، برتر می دانم
از شکست دیگران خوشحال می شوم
وقتی کتابی می خوانم به فکر بالا رفتن معرفتم نیستم ، به این فکر می کنم به خود یا دیگران بگویم که من فلان کتاب را خوانده ام
وقتی در جمع مساله ای مطرح می شود ، هر چند چیزی در مورد آن نمی دانم شدیدا اظهار نظر می کنم
وقتی به کسی کمکی می کنم به چشمانش نگاه می کنم تا از من تشکر کند
با مراجعه کنندگانم طوری رفتار می کنم که اگر کسی با خود من آنگونه بکند ، نمی پذیرم
در انجام کارهایی که به من محول شده ، کوتاهی می کنم
وظایف خودم را درست نمی شناسم و ...
پس خداوندا به خاطر این همه گناه و آلودگی به تو پناه می برم و از تو می خواهم با من مدارا کنی ، دستم را بگیری و از قید و بند خودم که گرفتار شده ام رها و آزادم سازی ، چرا که تا زمانی که از خود بیرون نیایم ، تجلیات جمال و کمال تو را درک نخواهم کرد .



del.icio.us
Digg
نظر خود را بنويسيد