دلم تنگ است و دل آدمها از سنگ
اتفاقا" دلم تنگ همین سنگی دل آدمهاست
چهره ام غمگین و چشمم محزون یک مرغک بی آشیان است
که این بار از منقارش به دام افتاده است
خدایا
اول قصه را تو می دانی
و تو می دانی که اینک قلبم رنجور
جسمم بیمار
اشکهایم همچو باران
چشمانم آشنای درد
و عقل و هوشم حیران دوران است
خدایا شاید ما سزاوار هر نوع عقوبت تو باشیم
ولی تو......
خدایا یه گوشه این عالم یکی در حال ویران شدن است
و گوشه دیگر...........
خدایا دلم تنگ است
شانه صبر می خواهم
ناله شب و گریه درد
تا شاید کمی آرام بگیرم
علی



del.icio.us
Digg
نظر خود را بنويسيد